تبليغاتX
♥friendly♥

سلام..خوبید؟!...امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید...آپ امروز کمه..البته من دومین باره دارم اینو مینویسم...آخه داشتم ثبت میزدم که یه هو پرییییییید!

امروز یه روز خاطره انگیز و تا حدودی غم انگیز بود...میخوام اینجا ثبتش کنم تا بمونه...اول از همه بگم وبلاگم ۱ساله شده...چقدر زود گذشت

امروز ساعت ۶ رفتم کلاس بسکتبال..۱ماهه که میرم..امروز روز آخر بود! امروز روز خدافظی و جدایی و ناراحتی بود...البته امروز تا حدودی خوشحال بودیم..چون با آدمای جدیدی آشنا شده و خیلی تیم خوبی بودیم..فقط ۱۵ جلسه بیشتر نمیتونستیم از سالن استفاده کنیم...آموزش و پرورش پشتیبانی نمیکنه..ورزشگاه بهمون نمیدن..مربیمون میگه اگه بخوایم دوباره بیام تو ماه رمضون! پول سالن خیلی زیاد میشه..مگر اینکه برای تفریح چندباری بریم...البته مربیمون گفته با هیئت مربوطه صحبت میکنه خبرمون میده..خیلی خیلی تیم خوبی بودیم..اگه ادامه میدادیم بهترم میشدیم!

امسال اولین سالی بود که با این بچه ها بودم...خیلی گلن! البته سالهای قبل هم میرفتیم با همین مربی،ولی چون از طرف مدرسه بود، با هم نبودیم...امسال دیگه تابستون تقریبا همه دبیرستان بودیم...رفتیم با هم..۲نفرن که راهنمایی هستن..بچه اینجا هم نیستن..فقط تابستونا میان!البته منم بچه اینجا نیستم ولی اینجا زندگی میکنم...خلاصه با همدیگه خدافظی کردیم...مخصوصا با بچه هایی که میرفتن..

خدارو شکر بچه ها دانشگاه قبول شدن و همینجا دانشگاه میرن..البته سن من و یکی از همکلاسیام که با هم کلاس میرفتیم هنوز به  سن دانشگاه نرسیده! خدارو شکر بچه ها هستن تا دوباره یه روزی دور هم جمع بشیم..بچه های تیم خیلی خوب بودن..خیلی صمیمی بودیم...خیلی مهربون و مهربون و مهربون بودن.. توی زمین خیلی جدی ولی با شور و نشاط و خنده بودیم..روز شماری میکردیم تا بریم کلاس..وقتی هم میرفتیم کلی خنده در انتظارمون بود..بچه های تیم.......!هرچی از خوبی و صمیمیت این بچه ها بگم کم گفتم...امیدوارم دوباره همه دور هم جمع بشیم..!

وقتی خدافظی کردیم،زنگ زدم تاکسی با مربیمون سوار ماشین شدم..راننده ترانه ی "بابا" از مهدی مقدم رو گذاشته بود..اینم شد یه ترانه ی خاطره انگیز که وقتی گوشش میکنم یاد یه روز و خاطره ای میفتم..!

امیدوارم هیچکس دوستاشو فراموش نکنه.. .!

راستی...عیدتون مبارک..!تولد حضرت علی اکبر"علیه السلام" هستش..روز جوون!

دوستتون دارم... خدایا واسه همه چی شکرت..هر چی که داریم و هرچی که نداریم!

یا علی    Bye Ta Hi...!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:39 توسط مهشید |

گوش کن...حرف مرا...!!!

سلام...کجایی؟...چرا نمیای؟...نمیبینی اشکام دونه دونه دارن واست میچکند؟...چرا نمیبینی؟...چرا احساسم نمیکنی؟!...چرا حاضر نیستی به دنیای من پا بذاری؟!...منم حقی دارم...منم یه زندگی واسه خودم داشتم...دقیقا مثل تو...نمیدونم چرا به فکر من نیستی!...اون شبی که گفتمت وقتی دلت تنگ شد به ماه نگاه کن...منم همون لحظه به ماه نگاه میکنم...بهت گفتم این خیلی قشنگه که همه به یک چیز مشترک نگاه میکنن!...یادته چی گفتی؟...اگه یادت نیست من یادمه...گفتی باشه...یادم نمیره...به حرفم که برام خیلی اهمیت داشت و برام قشنگ بود اهمیت ندادی...میدونی از کجا فهمیدم؟!...که به ماه نگاه نمیکنی؟!...چون من هروقت شبها بهش خیره میشدم از دلتنگی تو....هیچوقت احساست نکردم...دیدی؟!...به دنیای من پا نمیذاری...!!!نکنه میترسی اسیرم بشی...نکنه میترسی زندگیتو ازت بدزدم!...درصورتی که این منم که باید بترسم...ولی...ولی دیگه فایده نداره عزیزم...نترسیدم و اسیرت شدم...ولی تو نمیخوای بفهمی!...نه عزیزم...تو نفهمیدی با کی چجوری باید صحبت کنی...تو اشتباه کردی...البته منم به همون اندازه اشتباه کردم...حالا دلم تنگه...حالا میترسم...میخوام خودمو گول بزنم...ولی نمیشه...اون شب یادته؟...من عاشق اون شبم...من کتونی هام رو پوشیده بودم...بارون نم نم میزد و ما توی خیابون با هم میدوییدیم...من اشکام با بارون یکی شدو بازم نفهمیدی...!

دلم تنگه...دلم تنگه...دلم تنگه...!!!

دلم میخواد...دلم میخواد...شب باشه و فقط شب باشه...تو خونه نشسته باشم...هوا اونقدر سرد باشه که یه بخاری هم کافی نباشه...برم طرف در باغ...یه هو ببینم همه برگ درختها سفید شدن...با خوشحالی در خونه رو باز کنم...همه جا سفید باشه...همه جا...آروم آروم قدم بردارم...وقتی پشت سرمو نگاه کنم...ببینم جای پاهام رو برفها مونده....فکری به سرم بزنه...که برم...برم و برم...تا جایی که از همه چی رها بشم...از همه چی...همه چی...و تنها فرصتی که باقی بذارم این باشه که تا برفها آب نشدن میتونن پیدام کنند......زمستون...زمستون...!!!!

دوست دارم تو بهار..زیر بارون بهاری باشیم..دوتایی..دست تو دست هم...دوست دارم تو تابستون..بریم کنار ساحل..دوتایی..دست تو دست هم..دوست دارم تو پاییز..راه بریم٬روی برگهای زرد پاییز٬صدای خش خش برگهارو بشنویم..دوتایی..دست تو دست هم..دوست دارم تو زمستون..فصل تولد من..روی برفها راه بریم..دوتایی..دست تو دست هم..!!!!دوست دارم..تو بخندی..من بخندم..دوست دارم..دوست دارم....دوستم داشته باشی..دوستت داشته باشم...!!

چقدر آسمون قشنگ شده...میبینی...نگاه کن...درست نگاه کن...مثل آسمون دوستی قشنگه!...ستاره ها دارن چشمک میزنند...ناراحت نشدی که از حرفهام؟!..این حرفهارو زدم ولی...این آسمونو بهت هدیه دادم...ببین چقدر قشنگه...دوستی این چیزارو داره...دوستی خیلی چیزا داره....نگرانی...دلهره...اشک...قهقهه...ولی یه چیزی رو میخوام بهت بگم...تو نگران من نباش...به زندگیت ادامه بده...مثل همیشه...و...برای همیشه!...

گوش کن...میشنوی؟؟!!...

|٬| با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم 
تک و تنها بودم اما٬ تو رو تنها نمیذاشتم 
چه سفرها با تو کردم٬چه سفرها تو رو بردم 
دم مرگ رسیدم اما٬به هوای تو نمُردم 
 حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم

  می رسیدی تو٬ من اما آرزو به دل می موندم
|٬|

گوش کن...!!

 

* این نوشته به نفر خاصی نبوده...فقط تصورات بوده...تصوراتی که میشه واقعیت هم بشه..فقط خواستم نوشته باشم...* دوست من...!!!!    FriendlY....                    خدایا شکرت...

یا علی...                                                                 Bye Ta Hi 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:57 توسط مهشید |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

4my-friends

مهشید

4my-friends

http://4my-friends.blogfa.com

♥friendly♥

♥friendly♥

♥friendly♥

به نام آنکه همیشه وجود دارد...

|*|تو خراب من آلوده مشو !
غم این پیکر فرسوده مخور !
قصه ام بشنو و از یاد ببر !
بهر من غصه ی بیهوده مخور !!..|*|

♥friendly♥

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog