خدایا ، ای سازنده شب و روز ، ای بی نیاز از اما و اگر و هنوز ، ای برازنده خاطره انگیزترین عشقها ، اگر یک قدم از تو دور شوم ، قلبم سردتر از قطب شمال خواهد شد.
خدایا ، تو از نفسهایم به من نزدیکتری و می دانی که پس فردا در کدام چاه خواهم افتاد و کدام در به رویم بسته خواهد شد و چه کسی سلامم را جواب نخواهد گفت.تو می دانی که چه وقت آب و هوای زندگیی ام خوب می شود و یا کی سنگپاره های بلا و اندو بر سرم باریدن می گیرد ، پس یک لحظه هم مرا تنها مگذار و دیدن سپیده دم را از من دریغ مدار!
خدایا ، ای آنکه هیچ کس شبیه تو نیست و زیبایی گسترده تو در بالهای متوازن و رنگارنگ پروانه ها و سوسوی ستاره های خوشبخت و آواز های نرم زنجره ها پیداست،ازتو میخواهم چشم بر زشتی هایم فرو بندی و از اینکه باغهای آباد فطرتم به غارت رفته است،بر من خرده نگیری!
خدایا،نه سرگردان جاده سرنوشتم نه در جستجوی بهشتم،بلکه منتظرم کسی بیاید و مهربانانه آسمان را بشکافد و تو را واضح تر از امروز به من نشان دهد و سایه های شب را از پیراهنم پاک کند.
خدایا،چراغهایی را که در اعماق درونم مرده اند را روشن کن و مرا درا در این سالهای سترونِ گناه با ابر های دست و دلباز آشتی بده!
خدایا،خورشیدهای بسیاری را نادیده گرفته ام و از کنار هزاران رود دست نخورده، بی اعتنا گذشته ام،اما هرگز نا امید نشده ام، چون میدانم این خیابان مه آلود و دراز که ر لز رنده و یاسمن است ، هر روز در عطر مهر و محبت تو غوطه می خورد و هر گاه توقف کنم، از دور به من اشاره میکنی و تالارهای آبی توبه را نشانم میدهی. ....![]()
سلام به همه ی دوستای گلم
ببخشید دیر دیر آپ میکنم.خب چه خبرا...چیکار کردین...چیکار نکردین..(راستی این متن بالا رو خودم نگفتماااا)....من دیروز رفته بودم لباس مدرسه بگیرم
واااااااااای حاضرم هرکاری کنم ولی از خریدن لباس مدرسه اصلا خوشم نمیاد.خداروشکر خریدم...چون خیلی سختگیرم تو لباس گرفتن...خیلییییییییی.آخرم اونی که دوست دارم رو نمیگیرم
باور کنید خواهرام دیوونه میشن وقتی بعدِ خرید بر میگردیم خونه.بچه هاااااااااا یه خبره بد...!!اصلا حرفم نمیااااااد![]()
.......
۲ روز بود نخوابیده بودم.نمیدونم چرا ولی نشد بخوابم.شب که منو خواهرم داشتیم فیلم نگاه میکردیم و جدول حل میکردیم.بعدشم صبح دیدیم هوا خوبه با مامانم رفتیم پیاده روی تا خونه خواهرم.خونه اونم که نمیشه خوابید...بعدشم رفتیم بازار برا لباس مدرسه...دیگه دوستام بهم گفتن بچه برو بگیر بخواب.خدا خیرشون بده
من اینجوری بودم
...
میگم شماها مسافرت رفتین؟؟؟!!!من همیشه باید قبل مدرسه مسافرت برم تا حال و هوام عوض شه ولی امسال نمیریم.حتما قسمت نبوده...من بهترین روزای زندگیم زمانی بود که کرج زندگی میکردیم.آخرین بار دی ماهِ پارسال بود برا عقده خواهرم دوباره رفتیم.من خیلی کرج رو دوست دارممممم.خیلییییی![]()
البته ما شهرهای دیگه هم زندگی کردیم...(ایران گردیه مگه
) ولی کرج رو خیلی دوست دارم...بیخیال....
این چند روز خیلی خسته و ناراحت بودم ولی به قول یکی از دوستام ارزش نداره...الان بهترم...خداروشکر...چی شنیدم؟؟؟چی گفتی؟؟؟به من میخدنی؟؟![]()
![]()
میگماااا من عکس وبلاگ رو عوض کردم.اینو خیلی دوست دارمممم.خیلی باحاله...درباره ی خودم رو هم عوض کردم...ترانه ی هیلاری داف هستش...من خیلی دوسش دارممممم![]()
الان توی وبلاگ پسر اراکی هستم...دارم ترانه هه رو که گذاشته تو وبش گوش میدم.خیلی قشنگه...راستی یه خورده حالم گرفته آخه یکی از دوستام عمل داره...خدا انشاالله کمکش کنه نترسه.خدایا کمکش کن
دوباره برگرده پیشمون مثل همیشه
خدا تا حالا خیلی کمکم کرده و ازش میخوام که عمل دوستم موفقیت آمیز باشه
خب دیگه چه خبر.......
یاده یه موضوعی افتادم......یادمه یه باری خونمون ۲ طبقه بود...صاحب خونمون بالای سرمون زندگی میکردن...۴ تا پسر داشت و ۱ دختر....که آخرم ما نساختیم باشون زدیم بیرون از خونه...خب خلاصه...یکی از پسراش دبیرستانی بود...یه دوچرخه داشت که می خواست بندازش دور.شانسی همون روز داداشم وقتی از سرِکار برمیگشت،گفت: یه پسری رو میشناسه که خیلی دوچرخه دوست داره ولی پول نداره بگیره...وقتی برادرم اومد خونه...به ما گفت...ما هم گفتیم اینا یه دوچرخه دارن.(آخه دوچرخش خراب نبود که...پولش زیادی کرده بود میخواست بندازش دور)رفتیم بهشون گفتیم...گفتیم حالا که نمیخواینش بدین به یه کسی که لازم داره...گفت : ۵ تومَن...ما هم خریدیم و کلی هم خوشگلش کردیم دادیم به پسره...میخواستم بگم واقعا چقدر فرق بین آدمهاست...بعضی ها تو حسرت دوچرخه...بعضی ها پولشون زیادیه دوچرخه ی نو رو میندازن دور...باورتون نمیشه مهمون وقتی داشتیم میومد در میزد بهمون میگفت : آب زیاد استفاده نکنید پول زیاد میاد براتون
پناه بر خدا آخه مگه تو میخوای پولشو بدی
آخرم با داداشم دعواش شد و قرارداد که تموم شد زدیم بیرون![]()
![]()
![]()
خوشم اومد...از این به بعد یه خورده بیشتر خاطره مینویسم...یاده اون موقع افتادم که داداشم شکلِ روح شده بود اومده بود بترسونمون
حالا اینو میذارم برا بعد...
میگماااا حالا وبلاگِ کی رو معرفی کنم....راستی این وبلاگهارو بهشون سر بزنیدهااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
معرفی وبلاگ : ![]()
نام وبلاگ : شهر افسانه
نویسنده : یکی مثل تو...![]()
http://www.shahre-afsaneh.blogfa.com/ ![]()
خب دیگه باید برم کتاب بخونم...اسمش : سالهای سگی...باید تمومش کنم وگرنه کتابخونه سرمو میکَنه![]()
فداتون بشمممممممم خیلی دوسِتون دارم![]()
![]()
آری ، آغازِ دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نیَندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...![]()
فروغ فرخزاد...![]()
یا علی بابای![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط مهشید
|


