تبليغاتX
♥friendly♥

خدایا ، ای سازنده شب و روز ، ای بی نیاز از اما و اگر و هنوز ، ای برازنده خاطره انگیزترین عشقها ، اگر یک قدم از تو دور شوم ، قلبم سردتر از قطب شمال خواهد شد.

خدایا ، تو از نفسهایم به من نزدیکتری و می دانی که پس فردا در کدام چاه خواهم افتاد و کدام در به رویم بسته خواهد شد و چه کسی سلامم را جواب نخواهد گفت.تو می دانی که چه وقت آب و هوای زندگیی ام خوب می شود و یا کی سنگپاره های بلا و اندو بر سرم باریدن می گیرد ، پس یک لحظه هم مرا تنها مگذار و دیدن سپیده دم را از من دریغ مدار!

خدایا ، ای آنکه هیچ کس شبیه تو نیست و زیبایی گسترده تو در بالهای متوازن و رنگارنگ پروانه ها و سوسوی ستاره های خوشبخت و آواز های نرم زنجره ها پیداست،ازتو میخواهم چشم بر زشتی هایم فرو بندی و از اینکه باغهای آباد فطرتم به غارت رفته است،بر من خرده نگیری!

خدایا،نه سرگردان جاده سرنوشتم نه در جستجوی بهشتم،بلکه منتظرم کسی بیاید و مهربانانه آسمان را بشکافد و تو را واضح تر از امروز به من نشان دهد و سایه های شب را از پیراهنم پاک کند.

خدایا،چراغهایی را که در اعماق درونم مرده اند را روشن کن و مرا درا در این سالهای سترونِ گناه با ابر های دست و دلباز آشتی بده!

خدایا،خورشیدهای بسیاری را نادیده گرفته ام و از کنار هزاران رود دست نخورده، بی اعتنا گذشته ام،اما هرگز نا امید نشده ام، چون میدانم این خیابان مه آلود و دراز که ر لز رنده و یاسمن است ، هر روز در عطر مهر و محبت تو غوطه می خورد و هر گاه توقف کنم، از دور به من اشاره میکنی و تالارهای آبی توبه را نشانم میدهی.  ....

سلام به همه ی دوستای گلمببخشید دیر دیر آپ میکنم.خب چه خبرا...چیکار کردین...چیکار نکردین..(راستی این متن بالا رو خودم نگفتماااا)....من دیروز رفته بودم لباس مدرسه بگیرمواااااااااای حاضرم هرکاری کنم ولی از خریدن لباس مدرسه اصلا خوشم نمیاد.خداروشکر خریدم...چون خیلی سختگیرم تو لباس گرفتن...خیلییییییییی.آخرم اونی که دوست دارم رو نمیگیرمباور کنید خواهرام دیوونه میشن وقتی بعدِ خرید بر میگردیم خونه.بچه هاااااااااا یه خبره بد...!!اصلا حرفم نمیااااااد.......

۲ روز بود نخوابیده بودم.نمیدونم چرا ولی نشد بخوابم.شب که منو خواهرم داشتیم فیلم نگاه میکردیم و جدول حل میکردیم.بعدشم صبح دیدیم هوا خوبه با مامانم رفتیم پیاده روی تا خونه خواهرم.خونه اونم که نمیشه خوابید...بعدشم رفتیم بازار برا لباس مدرسه...دیگه دوستام بهم گفتن بچه برو بگیر بخواب.خدا خیرشون بدهمن اینجوری بودم...

میگم شماها مسافرت رفتین؟؟؟!!!من همیشه باید قبل مدرسه مسافرت برم تا حال و هوام عوض شه ولی امسال نمیریم.حتما قسمت نبوده...من بهترین روزای زندگیم زمانی بود که کرج زندگی میکردیم.آخرین بار دی ماهِ پارسال بود برا عقده خواهرم دوباره رفتیم.من خیلی کرج رو دوست دارممممم.خیلیییییالبته ما شهرهای دیگه هم زندگی کردیم...(ایران گردیه مگه) ولی کرج رو خیلی دوست دارم...بیخیال....

این چند روز خیلی خسته و ناراحت بودم ولی به قول یکی از دوستام ارزش نداره...الان بهترم...خداروشکر...چی شنیدم؟؟؟چی گفتی؟؟؟به من میخدنی؟؟

میگماااا من عکس وبلاگ رو عوض کردم.اینو خیلی دوست دارمممم.خیلی باحاله...درباره ی خودم رو هم عوض کردم...ترانه ی هیلاری داف هستش...من خیلی دوسش دارمممممالان توی وبلاگ پسر اراکی هستم...دارم ترانه هه رو که گذاشته تو وبش گوش میدم.خیلی قشنگه...راستی یه خورده حالم گرفته آخه یکی از دوستام عمل داره...خدا انشاالله کمکش کنه نترسه.خدایا کمکش کندوباره برگرده پیشمون مثل همیشهخدا تا حالا خیلی کمکم کرده و ازش میخوام که عمل دوستم موفقیت آمیز باشهخب دیگه چه خبر.......

یاده یه موضوعی افتادم......یادمه یه باری خونمون ۲ طبقه بود...صاحب خونمون بالای سرمون زندگی میکردن...۴ تا پسر داشت و ۱ دختر....که آخرم ما نساختیم باشون زدیم بیرون از خونه...خب خلاصه...یکی از پسراش دبیرستانی بود...یه دوچرخه داشت که می خواست بندازش دور.شانسی همون روز داداشم وقتی از سرِکار برمیگشت،گفت: یه پسری رو میشناسه که خیلی دوچرخه دوست داره ولی پول نداره بگیره...وقتی برادرم اومد خونه...به ما گفت...ما هم گفتیم اینا یه دوچرخه دارن.(آخه دوچرخش خراب نبود که...پولش زیادی کرده بود میخواست بندازش دور)رفتیم بهشون گفتیم...گفتیم حالا که نمیخواینش بدین به یه کسی که لازم داره...گفت : ۵ تومَن...ما هم خریدیم و کلی هم خوشگلش کردیم دادیم به پسره...میخواستم بگم واقعا چقدر فرق بین آدمهاست...بعضی ها تو حسرت دوچرخه...بعضی ها پولشون زیادیه دوچرخه ی نو رو میندازن دور...باورتون نمیشه مهمون وقتی داشتیم میومد در میزد بهمون میگفت : آب زیاد استفاده نکنید پول زیاد میاد براتونپناه بر خدا آخه مگه تو میخوای پولشو بدیآخرم با داداشم دعواش شد و قرارداد که تموم شد زدیم بیرون

خوشم اومد...از این به بعد یه خورده بیشتر خاطره مینویسم...یاده اون موقع افتادم که داداشم شکلِ روح شده بود اومده بود بترسونمونحالا اینو میذارم برا بعد...

میگماااا حالا وبلاگِ کی رو معرفی کنم....راستی این وبلاگهارو بهشون سر بزنیدهااااااااااااااااااااااا

معرفی وبلاگ :

نام وبلاگ : شهر افسانه

نویسنده : یکی مثل تو...

http://www.shahre-afsaneh.blogfa.com/ 

خب دیگه باید برم کتاب بخونم...اسمش : سالهای سگی...باید تمومش کنم وگرنه کتابخونه سرمو میکَنهفداتون بشمممممممم خیلی دوسِتون دارم

آری ، آغازِ دوست داشتن است

                 گرچه پایان راه نا پیداست

                               من دگر به پایان نیَندیشم

                                                      که همین دوست داشتن زیباست...

فروغ فرخزاد...

یا علی بابای

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط مهشید |

سلاااااااااااااام علیکم ...

حال خانمها خوبه انشااللهحال آقایون چی ؟(اسغفرالله)انشاالله که همه خوبین !!!! آره؟؟ نه؟؟واااااااااااااااااای مگه چیکار کردین که خوب نیستین؟؟؟؟خودم هم نمیدونم چی دارم میگم

خب ، سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ....

میگم بچه ها من اینقدر گرسنمه که الان این مانیتور رو میخورمعجب!!!!!! چه اتفاقهایی میفته این دوره زمونهاول از همه میلاد با سعادت منجی عالم بشریت رو به همه ی مردم تبریک میگم.انشاالله همه از زیرِ این ظلم بیرون میایم .بازم فرا رسیدنِ نیمه ی شعبان رو به همتون تبریک میگم و آرزوی موفقیت برای همتون دارم 

میلاد با سعادت حضرت مهدی علیه السلام (عج) را به همه تبریک میگم

این داستان رو کسی برام ایمیل کرده بود.از آشناهام نبود ولی به وبش سر زده بودم.بخونید.گفت حتما بنویسم

یک روز.....(داستان خوشبختی)

دختری بودم که توی یک خانواده ی خوب و صمیمی به دنیا اومدم و از نظر محبت هیچ چیزی کم نداشتم.زندگیه خوب و شیرینی بود.بزرگ شدم...بزرگ و بزرگتر...اتفاقهای بد و خوب مختلفی توی زندگیم میفتاد که البته برا همه پیش میومد.دوست داشتم روی تخت نرم و راحتم بخوابم و عروسکهای نازم کنارم باشن و اتاقم رو با عروسکهام و لوح تقدیرام که از مدرسه میگرفتم تزیین کنم...ولی...کو!!!؟ کو تخت و عروسک و یه اتاق خوشگل و همیشه با این آرزوهام دست و پنجه نرم میکردم.دوست داشتم با یه لباس خوشگل ، برم بیرون...ولی...دوست داشتم زندگی کنم...دوست داشتم...آره خیلی چیزا دوست داشتم و بازم با این آرزوهام بودم.تا اینکه...عاشق پسری شدم که منو دوست داشت ولی برای زندگی دختر دیگه ای رو میخواست.خیلی مورد اعتمادم بود.اون منو خیلی دوست داشت ولی بهم گفته بود تا آخره عمر به یادم هست و اما گفته بود که عاشق کسه دیگه ای هست.اما من خیلی دوسش داشتم.اما با این وجود هم همیشه برای خودش و عشقش دعا میکردم.چقدر اشک که من نریختم و زار زار گریه نکردم و اما همیشه با هر اتفاقی شاکر خداوند بود و عاشقش.اما روزی رسید که .... به جایی سفر کردم.در واقع اردو رفته بودیم...نمیدونید چی میدیم...من آرزوی تخت داشتم و عروسک و اتاق ... اونا آرزوی یه تیکه زمین و یه سقف...من دوست داشتم با یه لباس خوشگل برم بیرون...اونا آرزوی لباس داشتن. من عاشق شدم ولی اونا آرزو داشتن کسی عاشقشون بشه و دوسشون داشته باشه . از دیدن این صحنه ها وحشت کردم و به گریه افتادم که وااااای خدای من ، من خیلی خوشبختم.بیشتر از همه...و از امام زمان (عج) میخوام که همیشه یار و یاور همه ی مظلومان باشه و این ظلم و ستم رو به پایانِ همیشگی برسونه.و در حالی که به طرف شهرمان حرکت میکردیم ، با صدای بلند تر از قبلا فریاد زدم.....

خدایااااااااااااااااااااااااااا شکرت

عجب!!!نه واقعا این دوستِ عزیزمون راست میگه.ما خیلی خوشبختیم....

خب بسه دیگه بحث رو عوض میکنییییییییییممیگم چرا حرفام یه هو پریدآهااااااان دارم ابی میگوشممن عااااااااااااشق ابی هستم مخصوصا ترانه ی برج

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

 

http://www.onevoiceman.blogfa.com/

توی این سایت برید گوشش بدید.پشیمون نمیشید    برج و کبوتر

میگم الانه که باید برم پیاده روی بازم باید چرت و پرت هام رو تموم کنم.آخه میدونید این ترانه رو که گوش میدم به کل حالم گرفته میشه.چیکار کنم دیگه دل رو نمیشه کاریش کرد.از یه موضوع دیگه هم ناراحتم.آخه پسر عموم سکته کردهآخه مگه چند سالشه...۲۵ یا ۲۶ یه بچه کوچولو هم داره.الان ازش بیخبرماااااااااااااه بسه قرار بود شما رو ناراحت نکنمااااااااااااااااااا

خب دیگه چی خبر؟؟؟!!! .....همین تازه مامانم گفت پیاده روی نمیریم.حالا تاااااا میتونم زِر میزنمباید تحملم کنید دیگه

خدااااااااااااااااااااااا چی بگمممممممممم حرفام پریدههمش تقصیره شماااااااستآهااااااااااااااااان تازه یادم اومدوبلاگ معرفی نکردم...خب حالا چی معرفی کنم؟؟فهمیدمممممممممممموبلاگ شیطونک دووووووووووست عزیزمممممممممبرید حتما میخندید

معرفی وبلاگ :

نام وبلاگ : شیطونک.....

نام نویسنده : شیطون بلا

 http://funnyghost.blogfa.com/

 خب دیگه من باید برم.میدونم الان دارید گریه میکنید.آخی گریه نکن دوباره میام.دلت برام تنگ میشه؟

فدااااااااااتون شممممم امشب کلی چرت و پرت نوشتمدوست دارم همیشه خوشحاال باشین و دیگران رو هم شاد کنیددووووووووستون دارم خیلی زیااااااااد (به چشماتونم خیلی میاد...این جمله ی منه......)

خدایا شکرت واسه همه چیز ، شبتون قشنگ

یا علی بابای

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط مهشید |

سلام به همگی.این آپم زیاد نیست و معرفی وبلاگ و اینجور چیزا توش نداره.بخاطره یکی از دوستان حتما باید این مطلب رو میذاشتم

*سلام دوستان امروز يه خواهشي دارم يكي از دوستاي صميمي من 

  الان تو كما هست ازتون خواهش ميكنم براش دعا کنید زود تر

 خوب بشه خواهش من اين بود از شما خواهشن اين كار رو انجام 

بديد

اي خدا من چقد بد شانسم *

      رامین  http://www.kolbeiepesaretanha.blogfa.com/

 

من رامین رو میشناسم.براش دعا کنید

این دقیقا نوشته ی رامین جون بود که ازم خواست اینو بذارم برای سلامتی دوستش.حالا که میلاد امام زمان (عج) تو راهِ از همه میخوام برای این دوست عزیز دعا کنند

خداوندا شکرت واسه همه چیز .....

دوستای گلم زووووووود آپ میکنم فقط الان باید برم

فداتون شمممممم.دوسِتون دارممممممم

منتظر یه آپ طولانی باشید

یا علی بابای

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط مهشید |

خدا جون متشکرم که چشم دادی بهمون ، واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت.مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن ، واسه گشتن تو جهنم دنبال راهِ بهشت.آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی ، چی میشد  اگه تو دست به ساختنش نمی زدی.خداجون ممنون از اینکه ۲ تا دست دادی به ما ، تا اونو رو به هر مترسکی دراز کنیم.خداجون مرسی از این دلی که تو سینمونه ، می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم.آخ که شکرت ای خدا .....

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما ، به کجا میری عزیزم ، قفسِ تموم دنیا.روی شاخه های دوری ، چه خوشی داری صبوری وقتی خورشیدی نباشه، تو همیشه سوت و کوری.میگذره روزهای عمرت  توی جاده های خلوت ، تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت.واسه ما فرقی نداره ، هر جا باشیم شب نشینیم ، دلخوشیم به اینکه شاید سحرو یه روز ببینیم.آخرش یه روزی هجرت درِ خونتو میکوبه ، تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه.....

~سیاوش قمیشی~

ترانه ی خداجون و پرنده ی مهاجر

بازم سلام به همه ی برو بچ گلامیدوارم حال همگی خوب باشه.این چند وقت بلاگفا بسته بود نشد آپ کنم.میخوام یه متنی برا غزل جونم بنویسم.(وبلاگ غزل اولین لینکمه)

سلام غزل جونم.چند وقته نیومدی نت دلم واست شور میزنه.میدونم چی شده عزیزم.منم نگرانم.فکر نمیکردم(  ؟  ) بخواد اینجوری با زندگیش بازی کنه.منم دلم براش شور میزنه.نوشته بود اگه نیاد آپ کنه یعنی خودشو از رو این زمین برداشته.الان خیلی وقته نه تو اومدی نت نه اون.چرا به حرفامون گوش نکرد،چرا قبول نکرد قسمتش نیست؟!!چرا نخواست بدونه که خیلی از آدمای دیگه دوستش دارند.چرا دوستاشو ول کردو رفت....!!!خیلی دوست دارم دوباره بیاد(اگه نرفته باشه اون دنیا) ولی عوض شده باشه.دلم براش شور میزنه......

(خدایا کمکش کن)

خبحالا نوبت ومعرفی وبلاگه

معرفی وبلاگ :

نام وبلاگ : پسر اراکی

نام نویسنده : محمدرضا* جونمممممممممم*

http://blogboy.blogfa.com/

من از این وبلاگ یاد گرفتم که وب معرفی کنمخوب نبود اینجا معرفی نشهحتما سر بزنیدحتماااااا

رااااااستی دیروز رفتم واکسن اول دبیرستان زدمچه حاااالی میدهآخه الان دستم خیلی درد میکنهاصلا به زور دارم آپ میکنمخب دیگه چه خبر؟!!!! خب چرا شما نمیحرفین

۱ ساعت دیگه قراره با خواهرم و مامانم برم پیاده روی پس هر چه زود تر تمومش کنم چرت و پرت گفتنام رومیگم این روزا همه به وبلاگ من نگاه میکنن ، شما چه طور؟؟!!

خب دیگه من برم . راستی من امروز به خاطر دوستم خیلی ناراحت بودم ولی دلم نمیومد شما رو هم ناراحت کنم.سعی کردم چیزغمگین ننویسم.فدااااااااااااتون شمممممممممهمتون رو دوست دارم.

بیشتر از دیروز ، کمتر از فرداها

ــــــ ــــــ  ـــــــ

خدایا شکرت واسه همه چی(راستی دیروز تولد حضرت علی اکبر بودااااااااااا)

یا علی بابای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:25 توسط مهشید |

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام....

اولِ بسم الله من یه چیز بگمدیشب کلی مطلب نوشتم ، اومدم ثبت بزنم برق کلِ شهر رفتحالا باید همه حرفامو دوباره بزنمممممم

........

من خیلی خوشحالم.آخه مدرسه نمونه قبول شدم.ولی هنوز نمیدونم چندم شدمه.آخه میدونی بین منو همکلاسیهام رقابت بسیار بسیار شدیدهمنم بچه پررو...نه بابا شوخی کردم دلت میاد درباره من اینجوری فکر کنی------------>فکر نکنم اصلا باشون بسازمآخه یه مشت آدم .............زشته...منتظر یادداشتهای من درباره دعوا با بچه های اونجا باشینچه حالی میده نهفعلا زوده درباره مدرسه صحبت کنیم.همین تازه رفتم مدرسه میخواستم پروندمو بگیرم ولی بسته بود.پناه بر خدا زنگ زدم باز بود، رفتم بسته بودبیخیال فعلا......

رااااااستی پرسپولیس رو میبینید؟؟؟۲ تا بازیشو بردمیخوام امسال هم قهرمان بشیماااااااالبته استقلال باااخت(البته ببخشیداااااااااااا)راستی بازیهای المپیک هم شروع شده.دیروز باورتون میشه تا ساعت ۵:۳۰ صبح بیدار بودم برا بازیِ ایران و روسیه(بسکتبال)ولی باااااااااااااختنباید اینطوری میشد

بسه دیگه چه خبره گریهیاد یه چیز افتادم خندم گرفت.رفتم بانک قبض رو پرداخت کنم.یارو تو بانک میگه فیش چقده!!کجا نوشته!!!(یعنی نمیدونست یا میخواست مسخره کنه؟؟؟!!)بیخیالخب امروز معرفی وبلاگ رو به کی اختصاص بدیممم؟؟؟؟میگم این وبلاگهایی که معرفی میکنم بیخود نیستهااااااااااا یه سری بزنید ضرر نمیکنیدخب حالا اینو اختصاص میدیم به اون یکی وبلاگ منگروهیه.یه شعر گذاشتم برید ببینید

معرفی وبلاگ :

نام وبلاگ : شکست خوردگان عشق (اسمش به من ربطی نداره)

نویسندگان : رضا ، مهدی ، مهشید ، سحر

wWw.Mx12.BlOgFa.CoM

خب دیگه قرار شد متن رو زیاد نکنم تا حوصله کنید و بخونیدراستی بفرما بستنی

خدایا شکرت واسه همه چی

یا علی بابای

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:35 توسط مهشید |

به نام آنکه همیشه وجود دارد.....

 

تو چشم من نگاه نکن دنبال اشک من نگرد ، چشمای آیینه قبل من تنهایی هامو گریه کرد

 

بی خودی حالمو نپرس  چیزی نمیفهمی ازم

                                               اشکاتو خرج من نکن ما که نمیرسیم به هم

 

تو هم به اندازه ی من تو فکر فصل آخری، فقط بدون جون منو داری به همرات میبری

 

تو چشم من نگاه نکن ، شهرِ غمه شهر چشام 

                                           دنیای تو مال خودت تنهام بذار با غصه هام

 

آخ که چه آسونه برات گذشتن از هر چی که بود ، آدما یادشون میره عشق قدیمی خیلی زود

 

تو هم به اندازه ی من تو فکر فصل آخری

                                         فقط بدون جونِ  منو داری به همرات میبری

 

دارن به دنبالم میان تموم خاطرات من ، میدونی بی تو میمیرم تیر خلاصو تو بزن

 

یه آرزو تو قلبمه میخوام که اینو بدونی

                                             مثه دل عاشق من قلب کسی رو نشکونی

 

وقتی نمونده واسه ما حتی واسه خدافظی برو منو تنهام بذار با این گلهای کاغذی....

     

  

                                         


بازم سلام به همگی.....

داشتم این ترانه ی افشین رو گوش میدادم که یکی از دوستام برام فرستادهاسمش فصل آخره

از ترانه منظوری نداشتماااا.....نمیدونم....گفتم دارم گوش میدم شما هم گوش بدین ، خیلی قشنگه....آخه امشب دلم گرفته بود ولی بیخیال ، دنیا چند روزه...حالا بگیم بخندین؟؟؟؟...بسه چقدر گریه میکنید...راستی!!!!! داشتم توی وبلاگ ها میگشتم...بعد دیدم یه دختر ۶ ساله یه وبلاگ داره.وبش هم خیلی باحالهپس امشب معرفی وبلاگ رو به اون اختصاص میدمراستی تولد حضرت ابوالفضل علیه السلام و امام سجاد علیه السلام هستش...

 

معرفی وبلاگ :

 

نام وبلاگ : کودکانه (نوک طلایی)

 

نام نویسنده : صبا                           

                                                                       

http://www.noktalayi.blogfa.com/ 

 

 


(دلم از کینه و نفرت پوسید   برس ای عشق به فریاد دلم) ------------->

شاید شما فکر کنید من اصلا غم ندارم ، ولی اینطوری نیست.به اندازه ی خودم خیلی دارم ولی میخوام اینجا نداشته باشم.هر کسی غم داره همه ی آدما.بیخیال اومدیم یکم بخندیماااا

راستی میدونین چی شد؟؟؟یه عالمه مطلب نوشته بودم همش پریدواااااااای چقدر بده اینجوریراستی داداشم یه متنی برام فرستاده بود من خیلی خوشم اومد ازش.شما چطور؟؟؟؟ *بزرگترین افسوس آدمی آن است که میخواهد ولی نمیتواند!!ولی به یاد میآورد روزی را که میتوانست ولی نخواست!!*

 

الان ساعت : ۳:۸ بامداده.چقدر زیباست صبح را نظاره کردن و صدای گنجشکهارو که همه وقت به نیایش پروردگارشون میگذرونن رو شنید...صبح خیلی قشنگه.آغاز یه روزه دیگه که خدا بهمون داده.....آره کسی حرف منو نمیفهمه.حرفی که یک ساله توی این دلم مونده.بعضی وقت ها به خودم میگم ای کاش اینجوری نمیشد ولی خواست خدا رو باید قبول کرد.خدایا دمِ صبحی دردِ دلم گرفته.همیشه به همه میگم زندگی رو باید مثه رودخونه طی کرد.شما چی میگین؟خدایا ازت خواهش میکنم که ....خودت که میدونی.خیلی بزرگی ، خیلی مهربونی ، خیلی بخشنده ای ، خیلی قوی هستی و هر چی بگم کم گفتم.خداوندا همه رو کمک کن و به راه راست هدایتشون کن...مشکلات همه انشاالله حل میشه....شکرت واسه همه چی...هر چی دادی و ندادی و اینکه الان روی زمین زندگی میکنیم...

کوچیکتر که بودم دوست داشتم بزرگ شم ولی الان نه.دوست دارم برگردم به کوچیکی.چقدر خوب بود.نمیدونستیم دنیا چه خبره...چقدر پاک بودیم....کاش قدره اون موقع هارو میدونستیم....همه اینجوری هستیم...همه...

  

 

نمیدونم این حرفا از کجا اومددیگه نمیدونم چی بگموقتی مطلبام پرید .... حرفام هم پرید

خب دیگه مگه شما خواب ندارید...برید بخوابید...بی خوابی هم عجب درد بدیهمن الان اینجوریم شما چه طور؟  

خب دیگه باباااااااااااا بذارید برمممم دیگه.نکنه خیلی دوستم دارید؟؟!!!

 

آسمان با دیگران صاف است و با ما ابر دارد

                               میشود روزی صاف با ما ، اما صبر دارد

 

یا علیبابای

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:40 توسط مهشید |

سلام به همه ی دوستای گلم...

همگی خوبین؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟سلامتین؟؟؟....راستشو بخواین دیدم سوم شعبان نزدیکه ، گفتم بیام آپ کنم و یه دعایی کرده باشم.آخه تولد امام حسین علیه السلام هستش.....

امروز درسته روز عیده ولی دلم یه خورده گرفته آخه نمیدونم چه دعایی کنم...

برای دوستای گلم.....

میدونید....میخوام درباره خدا بگموبلاگم رو با یاد اون شروع کنم... اگه بخواد میتونه الان دست منو بشکونه تا نتونم تایپ کنم.ولی مهربونه.باور کنید خدا هرچی خواستم بهم داده ولی یه

 چیز رو میخوام که هنوز بر آوردش نکرده.تنها امیدم اینه که : اون که مهربونه پس حتما قسمتم نیست.خدا خودش میدونه که چقدر دوسش دارم.از غزل جونم خیلی تشکر میکنم...که با خوندن وبلاگش بیشتر منو به یاد خدا و تشکر از اون انداخت....

معرفی وبلاگ :

نویسنده : غزل

عنوان : من درپناه پنجره ام  ....                             * http://www.manmordeham.blogfa.com/*

چند شب پیش تا صبح پای نت بودم.خیلی گریه کردم.خیلی با خدا حرف زدم و  توی دفترم چیز نوشتم و دعا کردم...با چشمای گریون خوابیدم...خوابی دیدم که وقتی پاشدم آرامش جالبی داشتم...

از این قرار بود که : ....ما رو ببرن جایی.همه سفید پوشیده بودن ولی من مشکی.در که باز شد همه وارد اون مکان شدن.همه گریه و زاری ولی من مستقیم میرفتم و اطرافم رو نگاه میکردم..انگار که کسی منو نمیدیدآره اومده بودیم مکه.مستقیم به جایی میرفتم و مردم رو نگاه میکردمیه چیزی نظرم رو جلب کرد.پایین رو نگاه کردم دیدم چشمه ی آب هستش(زمزم بود).یادم اومد باید دعا کنم...آروم آروم دست زدم داخلش..سرد بود خیلی ولی دلنشین بود..چشمامو بستم و دعا کردم...حس خیلی خوبی بود...

بعد از خواب پا شدم........

خدایا به امید تو  و شکرت واسه همه چی....هر چی دادی و هر چی که ندادی

من میدونم که ما همه تو این دنیا داریم امتحان پس میدیم.اگه قبول شدیم با خوشی میریم اون دنیا که پایانی نداره......

شب بخیر یا علی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 4:22 توسط مهشید |

سلااااامممم......

همگی خوبین؟؟؟.......

اول از همه از امیر جان از وب سایت بهترین لوگوساز www.SaLvOfIrE.CoM که این وبلاگ رو برام ساخت....تشکر کنمممم

خب....بریم سر اصل مطلب....اصل مطلب چی بود....

این اولین مطلبیه که توی وبم مینویسمممم...خوشحال میشم بخونید و نظر بدید...سعی میکنم متن رو طولانی نکنممم...آخه خودم هم حوصله ی خوندن متن های بلند رو ندارمممم...

الان اصلا حرفم نمیااادآخه دارم میچتم........چیه؟؟؟...مگه خودت نمیچتی؟....

مممممم....چی خواستم بگم.....

آهان...یادم اومد....من چند وقتی یه بار وبلاگ اینجا معرفی میکنم تا شماها برید سر بزنید.

خوبه؟؟؟؟؟؟........

راستی!!!!!!!!!! منو Friend خودتون بدونید....

آهان....خواستم بگم...بهمنی هم هستم....

خب یه خورده شما بحرفین....

میگم...!!! برا فعلا بسه....فقط خواستم یه معرفی از وبلاگم داشته باشم

فعلا یا علی بابای

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:21 توسط مهشید |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

4my-friends

مهشید

4my-friends

http://4my-friends.blogfa.com

♥friendly♥

♥friendly♥

♥friendly♥

به نام آنکه همیشه وجود دارد...

|*|تو خراب من آلوده مشو !
غم این پیکر فرسوده مخور !
قصه ام بشنو و از یاد ببر !
بهر من غصه ی بیهوده مخور !!..|*|

♥friendly♥

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog